احمدی نژاد: خجالتم ندین،متشکرم


سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

ازدواج حضرت علی(ع) با حضرت فاطمه(ع) به فرمان خداوند، از امتیازاتی است که رسول اکرم(ص) بر آن مباهات می کرد.
در این پیوند پر میمنت، فرشتگان آسمان در سرور و شادمانی، و بهشتیان به زینت و زیور آراسته شده بودند.
فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر پیغمبر اکرم و از دوشیزگان ممتاز عصر خویش بود. پدر و مادرش از اصیل ترین و شریف ترین خانواده های قریش بودند. از حیث جمال ظاهری و کمالات معنوی و اخلاقی از پدر و مادر شریفش ارث می برد. و به عالیترین کمالات انسانی آراسته بود.
شخصیت و عظمت پیامبر اکرم روز به روز در انظار مردم بالا می رفت و قدرت و شوکت او زیادتر می شد به همین علت دختر عزیزش زهرا (علیها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قریش و رجال با شخصیت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاری می کردند اما پیامبر با خواستگاران طوری رفتار می کرد که می پنداشتند مورد غضب پیامبر قرار گرفته اند.
رسول خدا فاطمه را برای علی (علیه السلام) نگاه داشته بود و مایل بود از جانب او پیشنهاد شود. پیامبر از جانب خدا مأمور بود که نور را با نور به ازدواج در آورد.
عکس ها در ادامه مطلب

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید، دومیش 3 روز. ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.
گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم جداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره، اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره. فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی گلیدون آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. گلیدون آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.
نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس
گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
گفتم: چگونهاى؟ گفت: در بند بىخیالى
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: مىسرایم شعر سپید بارى
گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد
گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد
گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟
گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادکلن شد در شیشههاى رنگى
گفتم: سراغ دارى میخانهاى حسابى
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى
گفتم: بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان
گفتا: نمىهراسى از چوب پاسبانان
گفتم: شراب نابى تو دست و پات دارى
گفتا: به جاش دارم وافور با نگارى
گفتم: بلند بوده موى تو آن زمان ها
گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم به لحن لاتی: «حافظ ما رو گرفتى ؟»
گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتى

دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته
میدارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر
کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا
چه رنجی از محبتها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا دراین همه چشم ندیدم و ندیدیم و
ندیدم سبکباران ساحلها ندیدند به دوش خستگان باریست دنیا مرا در موج حسرتها رها کرد عجب یار
وفاداریست دنیا
.....................................................................
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی. در بگشای!
منم من! میهمان هر شبت. لولیوش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.
دانلود کنید: بارگیری آهنگ (1مگابایت حدود 13 دقیقه)
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید اینرفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش
امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی
داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از
خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ
کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟ وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید
منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب
شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون
خودشو وقف مرداب کرده.... عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که
جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته
باشی که تو دستهات نگهش داری. فصل پاییزی من که میرسه فصل اندوه سفر سرمیرسه تو سکوت
خسته باور من سایه ام فکر جدایی میکنه شاخه سرد وجودم نمیخواد رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد به چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد نفسم در نمیاد به
چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد پسرک پرید لبهی جوی آب و سعی کرد
تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به راهرفتن. دخترک اما لبهی دیگر جوی آب را انتخاب کرد؛ دوست نداشت
پشت سر پسر باشد. فکر کرد اینجوری همیشه کنار هم هستند.سرش را که بلند کرد، انتهای جوی آب
در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یک چیز کاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر میرفتند، با
فاصله یک جوی آب از هم. رسیدنی در کار نبود، حتی تا قیامت! روزگارم گله مندی شده است ..... من
بگیرم تو بخندی شده است .... از دلم یاد نکردی شاید،.... عشق هم سهمیه بندی شده است... ای
کسانیکه مامور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید : مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که هر
چه سیاهی در دنیا بود کشیدم . چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم و کسی به
این انتظار پایانی نبخشید. دستهایم را باز بگذارید تا همه ببینند که از این دنیا چیزی با خود نبرده ام. در
آخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا با اولین تابش خورشید به جای عزیزم بر من بگرید. من
از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها گنجشکهای
عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نیمشد تو از
میان نارونها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آینه تنها
می ماندم......!!!
سخنانی زیبا از شکسپیر

آرزو و امید
از دست دادن امیدی پوچ و آرزوی محال خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.
*****
اجتماع
آیا همه برادر نیستیم؟ نوع بشر باید خود را برادر همدیگر بدانند.
*****
اخلاق
من همیشه میل دارم از اشخاص از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم.
*****
شکیبایی
موفقیت هایی که نصیب بشر شده عموما در سایه تحمل و بردباری بوده است.
*****
انسان
آیا میدانید که انسان چیست؟ آیا نسب٬ زیبایی٬ خوش اندامی٬ سخن گویی٬ دانشوری٬ بزرگ منشی و فضیلت٬ جوانی و گرم و چیزهای دیگری از این قبیل٬ نمک و چاشنی انسان نیستند؟
*****
ثروت
هر کس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.
*****
اندیشه
ای فتنه و فساد تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه می کنی.
*****
تملق
تملق خوراک ابلهان است.
*****
جوانی
جوانی جرعه ای است فرح انگیز ولی حیف که به پیری آمیخته می شود.
*****
حقیقت
آنچه را داریم و از آن لذت می بریم چندان که باید ارزش نمی نهمیم و قدر آن را نمی شناسیم و چون از دست برود به ارزش آن پی می بریم٬ و در این هنگام است که به حقیقت متوجه می شویم تا مالک چیزی هستیم از مالکیت آن بی خبریم.
گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....
کی می شه که بدونیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست....
شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهراً دیگر نیازی به خوردن غذا نیست. پزشکان و مسؤولان بیمارستان دانشگاه به این نتیجه رسیده اند که معالجه روی قلب استاد دیگر اثری ندارد.
لذا انژیوکت تزریق چند دارو برای ادامه تپش قلب از رگ دست راست و انژیوکت تزریق مسکن درد از دست چپ ایشان را خارج و حتی ماسک تأمین اکسیژن که ریه ها قادر به تأمین آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهای تپش قلب روشن است. شگفت اینکه در چنین حالتی در کمال حیرت پزشکان و متخصصین بیمارستان کانتونال دانشگاه ژئو، پروفسور حسابی در آخرین لحظات حیات به چیزی جز مطالعه و افزایش دانش خویش نمی اندیشد.
این تصویر منحصر به فرد را یکی از کارکنان خود بیمارستان به عنوان تصویر تکان دهنده و تأثیرگذار ثبت کرده است.


وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شریعتی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوستان سلام
امروز بازم وبلاگ آپ میشه با همین تاپیکی که الان می خونید. دیگه مثل اوایل حوصله ندارم که راه بیفتم تو وبلاگای مختلف و دعوتشون کنم به اینکه از وب منم دیدن کنن.
آخه قبلا می رفتم تو وبلاگا نظر می دادمو و یه جورایی فقط به بازدید وبلاگ خودم اهمیت می دادم. اما یه مدت این کارو نکردم. تا این که امروز میبینم این وبلاگ برای من شده مثل گاوصندوق ، چرا؟ خوب بازدیدش نسبت به اوایل پایین اومده تازه جز یکی دو تایی دوست با مرام کس دیگه ای نظر خاصی نمی ده.
خلاصه سرتونو درد نیارم اگه برای دلم این وبلاگ رو نزده بودم الان تعطیلش می کردمو میرفتم دنبال کار خودم.اما ادامه میدم با همون کیفیت قبلی با همون مطالب قبلی راستی به چند تا نویسنده پرکار هم نیاز دارم هر کسی مایل به همکاری هستش تو نظرات بهم خبر بده و ایمیل،وب یا یه راه ارتباطی هم بهم معرفی کنه.
همتونو تا تاپیک بعدی به خدای بزرگ می سپارم.


امروز از همون روزاییه که باز فقط می خوام بنویسم.
نمی دونم چی اما میل به نوشتن دارم .
امروز الکی برا هیچ و پوچ ناراحت شدم.
میگن یه پادشاهی دستور داد تا انگشتری براش بسازند که در موقع شادی او را غمگین و در موقع غم او را شاد کند. از قضا یه نفر اون انگشتر را ساخت و به شاه هدیه کرد روی اون انگشتر نوشته شده بود. این نیز بگذرد.
همه مسایل زندگی ما خواه تلخ و خواه شیرین میگذره . روزی در اوج لذت
به سر می بریم و روز دیگه در حسرت و غم و ماتم
هستیم.
زیبایی زندگی به همین چیزاست. جداًدنیای زیباییه . من که حرف بعضی که میگن دنیا خراب شده را قبول ندارم.
دنیا زمانی خراب میشه که ناظر نداشته باشه.وقتی انسان ایمان به خدا داشته باشه و پیش خودش اینو مد نظر داشته باشه که خدا بر حق قرار داره اونوقت دیگه مسایل هرچند سنگین ناراحتش نمی کنه میدونید که، انسان وقت شادی سراغ خدا نمیره. و این جای تاسف داره برای ما.
حرفای من همه و همش ابتداییه. معرفت چندانی ندارم اما می دونم این حرفا برای خودم جای تامل داره.
نارنجک چگونه کار میکند؟
نارنجکها در دستههای ارتش بیش از 100 سال است که نقش بازی میکنند. چینیها برای اولینبار باروت را اختراع کردند و در قرن 16 میلادی ، اروپاییها با اضافه کردن برخی مواد ، باروتهای جنگی ساختند. نمونههای ابتدایی نارنجک عبارت بود از یک ظرف فلزی (پوکه) که داخل آن باروت میریختند و سپس سربازی فتیله باروت را روشن و بیدرنگ بسوی دشمن، پرتاب میکرد. باروت منفجر میشد و تکههای فلز به دشمن آسیب میرساند. این طرح ساده ولی بینهایت خطرناک بود.

در جنگ جهانی اول، نارنجکهای پیشرفتهای ساخته شد که سربازان آن را از داخل گودال به سوی توپچیهای دشمن پرتاب میکردند و ماشین جنگی آنها را از کار میانداختند. از آن زمان، نارنجک بعنوان یکی از سلاح های اصلی در ارتش مدرن معرفی شد. در این بخش ما نگاهی به دورن نارنجکها و نحوه عملکرد آنها خواهیم انداخت.
اساس کار نارنجک :
نارنجکها بمبهای کوچکی هستند که برای خسارت زدن به اهداف نزدیک ساخته شدهاند. اساس کار نارنجک بسیار ساده است. مواد محترقه در یک محفظه فلزی منفجر میشوند. گاز حاصل از احتراق، فشار عظیمی به محفظه فلزی وارد میسازد و آن را متلاشی میکند. یک نارنجک از دو بخش عمده تشکیل شده : یک ماده قابل احتراق و یک سیستم احتراق. نارنجکهای مختلفی وجود دارند: یکسری منفجر میشوند ، یکسری ایجاد اشتعال و یکسری دود تولید میکنند.
امنیت استفاده از این نارنجکها بسیار مهم است. یکی از این موارد ، لزوم تاخیر زمان در انفجار آنهاست. نارنجکهای تاخیر زمانی، نقش مهمی در جنگهای جهانی ، جنگ ویتنام و بسیاری از جنگهای دیگر داشتند. هدف تمام این نارنجکها این بود که دشمن را بکشد یا مجروح سازد. این نارنجکها با یک مکانیزم تاخیر شیمیایی ساده ، طراحی شده بودند. شکل زیر طرحی از نارنجک بکار رفته در جنگ جهانی را نمایش میدهد.

پوشش فلزی نارنجک از تکههای بهمچسبیده چدن تشکیل شده و یک سیستم انفجار شیمیایی ، مخزنی از مواد منفجره را احاطه کرده است. سیستم آتشزنی یک ضربهزن فنری شکل است که به گیره ایمنی متصل است.
هنگامی که سرباز ، گیره ایمنی را خارج میکند و نارنجک را پرتاب میکند مراحل زیر اتفاق می افتد:
1- ضربهزن فنری محکم به پایین سقوط می کند و با برخورد به کلاهک ، جرقه کوچکی ایجاد میکند تا چاشنی تاخیر را روشن سازد
2- چاشنی ، آتش میگیرد و حدود 4 ثانیه طول میکشد تا کل چاشنی تاخیر بسوزد.
3- در انتهای این چاشنی یک محفظه حاوی مواد منفجره اصلی قرار دارد که با رسیدن شعله چاشنی منفجر می شود .
4- قطعات فلزی پوشش بیرونی نارنجک ، از هم متلاشی شده و بصورت ترکش هایی به شدت به اطراف پرتاب میشود.

زمان تاخیر نارنجکها بسیار مهم است. اگر زمان تاخیر خیلی کم باشد ، ممکن است به پرتابکننده آسیب برساند و اگر خیلی طولانی باشد ، دشمن فرصت خواهد یافت تا آن را برداشته و به طرف نیروهای خودی پرتاب کند.
برای حل این مشکل، نارنجکهای جدیدی طراحی شدهاند که به محض برخورد به هدف ، منفجر میشوند و دشمن فرصت فرار را از دست می دهد .

هنگامی که این نارنجک توسط اسلحه نارنجکانداز پرتاب میشود ، بخاطر وجود بالهایی در طرفین ، نارنجک در حال پرواز به سرعت دور خود می چرخد ، در این حال فنرهای سنگین توسط نیروی گریز از مرکز بطرف بالا حرکت میکنند و محفظه مواد محترقه به نزدیکی کلاهک جرقه حرکت میکند. پس از برخورد نارنجک به هدف، کلاهک آتشزنه به محفظه برخورد میکند و جرقه تولید میشود. با آتش گرفتن مواد محترقه ، مواد منفجره اصلی هم آتش میگیرد و نارنجک منفجر می شود.

امروزه نارنجکهای دقیقی با سیستمهای تاخیر زمانی پیشرفته (ساعت دیجیتالی) ساخته شدهاند تا زمان انفجار آنها توسط سرباز تعیین شود. نارنجکهای امروزی علاوه بر دقت ، قدرت تخریب زیادی هم دارند که می توانند موانع سخت مثل سنگر را هم نابود کنند و دشمن را به آن دنیا بفرستند !
Behnam Zadeh : www.best of persia.150m.com
و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد. سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است.
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند. نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود.
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.
سلام دوستان
عنوان مطلب عنوان وبلاگ آقای شهرام بیطار هستش من هم به خودشون اردت دارم و هم خیلی از این جمله لذت بردم شما هم اگه یه بار سر بزنید به وبلاگش شیفتش میشید. اینم آدرسشه
http://charkhe-gardun.blogspot.com
شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده , من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "

خداوندا !
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...