بصیرت
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ بصیرت
آرشیو وبلاگ
      از همه جا از همه رنگ (کسانی می تونند خوب زندگی کنند که خوب بمیرند)
تنها ماندم! نویسنده: بصیرت - ۱۳۸۸/۸/٢٧

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید اینرفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش

امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی

داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از

خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ

کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟ وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید

منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب

شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون

خودشو وقف مرداب کرده.... عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که

جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته

باشی که تو دستهات نگهش داری. فصل پاییزی من که میرسه فصل اندوه سفر سرمیرسه تو سکوت

خسته باور من سایه ام فکر جدایی میکنه شاخه سرد وجودم نمیخواد رگ بیداری لحضه هام باشه

نفسم در نمیاد به چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد نفسم در نمیاد به

چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد پسرک پرید لبه‌ی جوی آب و سعی کرد

تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به راه‌رفتن. دخترک اما لبه‌ی دیگر جوی آب را انتخاب کرد؛ دوست نداشت

پشت سر پسر باشد. فکر کرد اینجوری همیشه کنار هم هستند.سرش را که بلند کرد، انتهای جوی آب

در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یک چیز کاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر می‌رفتند، با

فاصله یک جوی آب از هم. رسیدنی در کار نبود، حتی تا قیامت! روزگارم گله مندی شده است ..... من

بگیرم تو بخندی شده است .... از دلم یاد نکردی شاید،.... عشق هم سهمیه بندی شده است... ای

کسانیکه مامور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید : مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که هر

چه سیاهی در دنیا بود کشیدم . چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم و کسی به

این انتظار پایانی نبخشید. دستهایم را باز بگذارید تا همه ببینند که از این دنیا چیزی با خود نبرده ام. در

آخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا با اولین تابش خورشید به جای عزیزم بر من بگرید. من

از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها گنجشکهای

عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نیمشد تو از

میان نارونها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آینه تنها

می ماندم......!!!


  نظرات ()
مطالب اخیر ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ بررسی تمامی خدمات رایگان تلفن ثابت و فعال سازی آنها مکر زنانه عید غدیر خم مبارک باد. نامه عاشقانه انگلیسی اپرا، مرورگرتان را تبدیل به یک وب سرور می‌کند! چه سود که آدمی جهانی راببرد اما خود را ببازد؟ دانلود سخنرانی دکتر شریعتی - روش شناخت اسلام تولد نوزادی عجیب در اسراییل ( یکی از علایم ظهور)!!! تبدیل دین محرک به دین مخدر
دوستان من نرم افزارهای جدید و روز دنیا سایت داریوش اقبالی- خواننده معروف ayeneh آشنایی با اعتیاد ودرمان آن دوست یابی مجازی همه چیز در مورد هک و بوت گالری بزرگ عاشقانه ها عشق من شبنم گروه مولانا(molanagroup) تغییر جزیره بارونی سرزمین امپراطوری سهند عشق پیدای پنهان(حمزه) ارسال اخبار روزانه به ایمیل شما یادداشت های شخصی محمود احمدی نژاد مهرآرا و مهر دخت غروب تنهایی قصه دل ها رویای تنها ‌ایرانی پیشرفته با قانون عدالت آزادی مرکز مقالات تخصصی و اطلاع رسانی مهندسی پزشکی ایران بلند آشیان صفحه کهنه یادداشت های من ... تبلیغات وبلاگی ماد بهترين و شگفت انگيز ترين اجناس $ آينده همينجاست$ بازار انگشتر