شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید اینرفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش
امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی
داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از
خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ
کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟ وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید
منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب
شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون
خودشو وقف مرداب کرده.... عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که
جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته
باشی که تو دستهات نگهش داری. فصل پاییزی من که میرسه فصل اندوه سفر سرمیرسه تو سکوت
خسته باور من سایه ام فکر جدایی میکنه شاخه سرد وجودم نمیخواد رگ بیداری لحضه هام باشه
نفسم در نمیاد به چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد نفسم در نمیاد به
چشم خواب نمیاد دل من تو رو میخواد چشم من گریه میخواد پسرک پرید لبهی جوی آب و سعی کرد
تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به راهرفتن. دخترک اما لبهی دیگر جوی آب را انتخاب کرد؛ دوست نداشت
پشت سر پسر باشد. فکر کرد اینجوری همیشه کنار هم هستند.سرش را که بلند کرد، انتهای جوی آب
در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یک چیز کاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر میرفتند، با
فاصله یک جوی آب از هم. رسیدنی در کار نبود، حتی تا قیامت! روزگارم گله مندی شده است ..... من
بگیرم تو بخندی شده است .... از دلم یاد نکردی شاید،.... عشق هم سهمیه بندی شده است... ای
کسانیکه مامور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید : مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که هر
چه سیاهی در دنیا بود کشیدم . چشم هایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار بودم و کسی به
این انتظار پایانی نبخشید. دستهایم را باز بگذارید تا همه ببینند که از این دنیا چیزی با خود نبرده ام. در
آخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا با اولین تابش خورشید به جای عزیزم بر من بگرید. من
از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها گنجشکهای
عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نیمشد تو از
میان نارونها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آینه تنها
می ماندم......!!!



